خرید بک لینک
لئوی عزیز«لحظه شماری میکنم برای روزی که لباس هایم را پوشیده ام و در را به آرامی باز میکنم و در همان حین که زانوها و سیکن هایم را روی تاتمی گذاشته ام بگویم اوس سنسی؟» چند روز پیش که ف به من پیام داد ،آنقدر درباره کلاس گفت ،آنقدر تعریف کرد،آنقدر وسط تعریف هایش به من روحیه و انرژی داد که تصمیم گرفتمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما کوشکی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 10:37

لئوی عزیزپرده ها را زده ام عقب تا درس بخوانم.اتاق روشن تر از همیشه است.صدای اتوبوس می آید.صدای پرنده ای که آمده است روی لبه پنجره نشسته است و مدام دور خودش میچرخد.صدای رد شدن ماشین ها هم می آید.و اگر بیشتر دقت کنی صدای کار کردن کارگرهای زمین روبه رویی که در حال ساخت است هم می آید.من حواسم به درس نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما کوشکی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 10:37

لئوی عزیزکره آبی رنگ را میچرخانی و میچرخانی و بعد دستت را میکشی رو آب های شور اقیانوس های آرام و اطلسش.دستت را میکشی روی قاره آمریکای متمدنش.میکشی روی قاره اروپای زرق و برق دارش.دستت را با کمی مکث میکشی روی خاورمیانه زخم دیده و ناامنش.و به این فکر میکنی که کجای دنیا حالا میشود رفت و به معنای واقعیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما کوشکی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 8:36

لئوی عزیزنمیدانم این چند روز تعطیلی چه بلایی به سرشان آمد...خیلی کوتاه تر از چیزی بود که فکر میکردم.حالا یک لیوان شیرقهوه خورده ام تا بتوانم بیدار بمانم و «اندیشه» را تمام کنم.اما احساس کردم باید بیایم و بهت بگویم که حالم خوب است.خیلی خوب تر از این چند روز اخیر.یک عالمه موزیک لایت گیر آورده ام با ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما کوشکی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 7:44

لئوی عزیز پس از سه امتحان سخت و طاقت فرسا در یک استراحت یک هفته ای به سر میبرم.من هیچوقت اهل درس های اینطوری نبوده ام لئو.هیچوقت شاگرد اول نبوده ام (به جز در ادبیات و گاها فیزیک).که از خواندن اینجور درس ها لذت ببرم .این کتاب ها که خیلی برایم بیگانه اند اذیتم میکنند.اینکه باید هول هولکی بخوانمشان ،فادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما کوشکی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 3:43

لئوی عزیز من عاشق برنامه ریزی کردن هستم.اینکه یک خط از برنامه ام را انجام بدهم وکنارش یک تیک بزرگ به معنای انجام دادن بزنم حسابی روحم را تازه میکند.چند روز پیش برای امتحانات ترم ،یک عالمه برنامه ریزی دقیق کردم.اما نمیدانم چرا هروقت میخواهم حسابی درس بخوانم سرماخوردگی سروکله اش پیدا میشود و نمیگذاردادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما کوشکی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 1:37

لئوی عزیزمن نصفه و نیمه خوب شده ام.از درس هایم نپرس که اوضاع شان خوب نیست.نمیدانستم «انتقال حرارت» درس زبان نفهمی است.(واقعا نمیدانستم) میخوانمش اما چیزی نمیفهمم.دارم ناامید میشوم اصلا .اما باید تمامش کنم .باید بفهممش.باید دوباره برنامه ریزی کنم برای خودم.من میتوانم لئو.مثل همه کارهای سختی که تا اینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما کوشکی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 1:37

همیشه خوک ها تصمیم میگرفتند

سایر حیوانات هرگز نمیتوانستند تصمیمی اتخاذ کنند

ولی رای دادن را یاد گرفته بودند!

+قلعه حیوانات


برچسبها: قلعه حیوانات, جورج اورول

برچسب: نویسنده: نیما کوشکی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 1:37

لئوی عزیز

میان فرمول های انتقال حرارت نشسته ام و به اسم سرخپوستی ام فکر میکنم.

«در آغوش ستاره ها»

اسم سرخپوستی تو هم از امشب «ایستاده در ناکجاآباد »میشود.

امی سرخپوستی تو

برچسب: نویسنده: نیما کوشکی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 1:37

لئوی عزیزدر حالت عادی من در طول روز به چیزهای نسبتا کمی فکر میکنم .مثلا در یک روز عادی که هیچ امتحان و دغدغه ای نداشته باشم 50%به کارهایی که برای آینده میخواهم انجام بدهم فکر میکنم و برایشان برنامه ریزی میکنم ،30%به مرگ فکر میکنم(من همیشه در طول روز به مردن فکر میکنم.به مردن خودم نه!به پروسه عجیب و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما کوشکی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 1:37

لئوی عزیز

وسط خواندن درس پتروشیمی دلم خواست بیایم و بهت بگویم چقدر کوهن لعنتی است.چقدر آهنگ famouse blue raincoat ش لعنتی تر است.اصلا این آدم را اضافه میکنم به همان لیست معروف آدم هایی که اگر از من تقاضای ازدواج میکردند صددرصد به آنها میگفتم بله....نه بخاطر اینکه هول باشم ها نه!اصلا!خب این آدم بدجور با آهنگ هایش با روح و روان من بازی میکند.بدجووور لئوی عزیزم!(البته میدانم که پارسال مرده است)

امی شیفته کوهن و مثلا در حال خواندن پتروشیمی

برچسب: نویسنده: نیما کوشکی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 1:37

«دوست داشتن بلدم اما شمردن نه!!....شده یکی را دو بار دوست داشته ام ...دو نفر را یکجا!چه کار میشود کرد؟...دوست داشتن بلدم اما شمردن نه» لئوی عزیز 1. خیلی وقت پیش ،زمانی که وبلاگ قدیمیم را داشتم، یک بار در یکی از وبلاگ ها به این چند خط بالا برخوردم...و خیلی با خودم تکرارش کردم.آنقدر تکرار کردم که هنوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما کوشکی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 1:37

yes and thanks ,for the trouble you took from her eyes

i thought it was there for good so i never tried

...

famous blue raincoat+

برچسب: نویسنده: نیما کوشکی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 1:37

برای من،آینده همیشه زیر یک لایه خاکستری پنهان بوده است.همانطور مبهم...همانطور دست نیافتنیآینده یک درهم آمیزی ناگهانی «حادثه» و «زمان حال» است. آینده درست مثل مردی میماند که در اتاق بورژوایی اش یک کتابخانه خیلی بزرگ دارد با یک میز کار خیلی بزرگ تر.که پرده های اتاقش همه جا را تاریک کرده است.روی صندلیشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما کوشکی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 1:37

صفحه بندی